گالری مدل لباس مجلسی 2016

ساخت وبلاگ خرفه ای با اذین بلاگ

ღ♥ღ من و تنهاییهام...ღ♥ღ - پیرمردی تنها


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد .

او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند

اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند


 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد .

او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند

اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند

در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت

همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.

اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم

که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی

فردای آن روز پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند

و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت

که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،

این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم..

امیدوارم لذت برده باشید….

داستان در مورد مرد ها,داستان عاشقانه,داستان عاشقانه در مورد عشق,داستان عاشقانه زیبا,داستان عاشقانه غمگین,دلنوشته عاشقانه,دکلمه,تنها,پیرمردی,داستان عاشقانه,کوتاه




تاریخ : جمعه 20 شهریور 1394 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : مهربون | نظرات

سایت عاشقانه کافه بارانی

آذ پیک | عکس و اخبار هنرمندان

ابزار های عاشقانه برای وبلاگ

کد زیبا سازی لینک ها

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic